تبليغاتX
مینا خانوم قندی
من هم اشتباهی شدم.هرکی من و میشناسه می فهمه ما به هم هیچ ربطی نداریم، منظورم من و کارمه، آخه من با این روحیه حسابداری هم شد کار.
سال ۷۹ دانشگاه قبول شدم، حسابداری. گفتم نمی رم دوست ندارم. تربیت بدنی هم قبول شدم که اون موقع به خاطر چشمام نتونستم برم و اصفهان هم بود، نمی شه که بری می شه؟ اصلاْ. بنابر این من سال بعدش هم کنکور دادم، مدیریت بانکداری قبول شدم البته نذاشتن خبرنگاری شرکت کنم چون می گفتن کلم بو قرمه سبزی می ده و وای به حالم میشه. پس من حسابدار شدم پشت میز نشین آخه به من می یاد من اصلا ْ دوست ندارم با همه بی علاقه گی ۸ سال گذشته ...
حالا همه بهم می گن دیر نیست برو دنبال علاقت
به نظر شما من عکاس بشم؟
برم تو دنیای کودکان ؟
یا ورزش و ادامه بدم؟
یا اینکه فعالیتهای بازرگانی کنم ؟
فکر کنید و بگید منتظرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط مینا  | 

از این که این همه چیز هست که نمی دونم خسته شدم.این نمی دونم ها بیچار هام می کنه.نمی دونم تصمیمی که می گیریم درسته یا نه چه  عواقبی داره، دلتنگ می شم، غمگین،سرد همه چیز با هم خسته شدم از دعای عاقبت به خیری

دلم آرامش این دنیا رو می خواد دلم گرما می خواد، شور، زندگی، امید، همه رو با هم می خواد .

آه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط مینا  | 

همیشه فکر می کردم باید دوشنبه عاشق شم اما خوب تو دوشنبه نیومدی بعدش رفتم سراغ شنبه اما باز هم هیچ اتفاق خاصی نیافتاد حالا مطمئنم هر روز که بیای خوبه از شنبه تا پنج شنبه حتی اگه جمعه صبحم باشه خوبه تو فقط بیا
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط مینا  | 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط مینا  | 

می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد

کاش انسان خاکی باشم و نترسم از انسان بودن کاش اگر سنگی به سرم خورد انقدر پخته شده باشم که نشکنم و اگر شکستم امید به بهبودی باشد.

چه خوب که کاش هیچوقت از بین نمی ره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط مینا  | 

چه روزهای بد و سختی داره به من میگذره، چرا خالی نمی شم؟چرا نمی تونم با خودم کنار بیام

کجا؟کی؟ اتفاق افتاده یا قراره بیفته؟

نمی دونم،نمی فهمم همه جوابهام شده همین نمی دونم. چه بده که ندونی چه قدر سخته که بدونی و نتونی بگی انگار همه چی داره به سختی می گذره خوبه که حداقل به گذر زمان امیدوارم.

نمی دونم امید یا دارم می دوم، فرار می کنم .

حتی الانم که فکرش رو می کنم می بینم فرار هم قدرت می خواد من آدم قوی هستم خودم این و می دونم. با همه اینکه خیلی ها من و نمی بینن یا ریز می بینن حداقل اش اینه که خودم می دونم کجا ها بزرگم و دلیلی نداره که به همه نشون بدم و حتی بگم.خوبه که می گذره

کاش تاوان ندم این یه رقم اصلاً خوب نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط مینا  | 

آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آنهایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.

آنهایی که مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند که حالا که از جریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید  تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.

آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط مینا  | 

ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار

مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي

 كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با

 رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي

 مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد.. ديگر با هم

 مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك

 مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح

 نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته

 طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را

 مي بريديم، گم كرده بوديم.. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش

 جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها

 به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه

 معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي

 هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو

 درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط مینا  | 

به سلامتی درخت! نه به خاطر میوه اش به خاطر سایه اش

به سلامتی دریا! نه به خاطر بزرگیش ... واسه یک رنگیش

به سلامتی پل عابر پیاده که هم مردا از روش رد میشن هم نامردا

به سلامتی برف که هم روش سفیده هم توش

به سلامتی بیل که هرچه قدر بره تو خاک بازم براقتر می شه

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع که یه تنه یه اتوبان رو حریفه

به سلامتی سرنوشت که نمیشه اونو از سرنوشت

به سلامتی سیم خارداد که پشت و رو نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط مینا  | 

اگر به خانه ي من آمدي
برايم مداد بياور مداد سـيــاه
مي خواهم روي چهـــره ام خـط بكشـم


تا به جــــرم زيبايي در قـــــفس نيفتم
يك ضربـــدر هم روي قلبـــم تا به هوس هم نيفتم
!
يك مداد پاك كن بده براي محـو لـب ها


نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند
!
يك بيلـچــه، تا تمام غرايز زنـــانه را از ريشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشـت مي روم گويا!


يـك تیــغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بي واسطه روسري كمي بيانديشم
!
نخ و سوزن هم بده، براي زبانـــــــم


مي خواهم ... بدوزمش به سق

اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود


مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانســــور كنم
!
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشـوي مغزي


مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت
مي دانـــي كه؟ بايــد واقع بيـــن بود
!


صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير
مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه مي زنندم


بغضم را در گلو خفه كنم
!
يك كپي از هويتــــــــــم را هم مي خواهم
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد


، فحـــــش و تحقير تقديمم مي كنند
!
تو را به خدا....اگر جايي ديدي حقــي مي فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم


ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم
!
و سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند


بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم
:


من يـك انسانم من هنوز يك انسـانم من هر روز يك انسانم

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط مینا  |