دلم آرامش این دنیا رو می خواد دلم گرما می خواد، شور، زندگی، امید، همه رو با هم می خواد .
آه
کاش انسان خاکی باشم و نترسم از انسان بودن کاش اگر سنگی به سرم خورد انقدر پخته شده باشم که نشکنم و اگر شکستم امید به بهبودی باشد.
چه خوب که کاش هیچوقت از بین نمی ره.
چه روزهای بد و سختی داره به من میگذره، چرا خالی نمی شم؟چرا نمی تونم با خودم کنار بیام
کجا؟کی؟ اتفاق افتاده یا قراره بیفته؟
نمی دونم،نمی فهمم همه جوابهام شده همین نمی دونم. چه بده که ندونی چه قدر سخته که بدونی و نتونی بگی انگار همه چی داره به سختی می گذره خوبه که حداقل به گذر زمان امیدوارم.
نمی دونم امید یا دارم می دوم، فرار می کنم .
حتی الانم که فکرش رو می کنم می بینم فرار هم قدرت می خواد من آدم قوی هستم خودم این و می دونم. با همه اینکه خیلی ها من و نمی بینن یا ریز می بینن حداقل اش اینه که خودم می دونم کجا ها بزرگم و دلیلی نداره که به همه نشون بدم و حتی بگم.خوبه که می گذره
کاش تاوان ندم این یه رقم اصلاً خوب نیست.
آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آنهایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
آنهایی که مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.
مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي
كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با
رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي
مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد.. ديگر با هم
مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك
مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح
نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته
طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را
مي بريديم، گم كرده بوديم.. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش
جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها
به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه
معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي
هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو
درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.
به سلامتی دریا! نه به خاطر بزرگیش ... واسه یک رنگیش
به سلامتی پل عابر پیاده که هم مردا از روش رد میشن هم نامردا
به سلامتی برف که هم روش سفیده هم توش
به سلامتی بیل که هرچه قدر بره تو خاک بازم براقتر می شه
به سلامتی تابلوی ورود ممنوع که یه تنه یه اتوبان رو حریفه
به سلامتی سرنوشت که نمیشه اونو از سرنوشت
به سلامتی سیم خارداد که پشت و رو نداره
اگر به خانه ي من آمدي
برايم مداد بياور مداد سـيــاه
مي خواهم روي چهـــره ام خـط بكشـم
تا به جــــرم زيبايي در قـــــفس نيفتم
يك ضربـــدر هم روي قلبـــم تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك كن بده براي محـو لـب ها
نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!
يك بيلـچــه، تا تمام غرايز زنـــانه را از ريشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشـت مي روم گويا!
يـك تیــغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !
نخ و سوزن هم بده، براي زبانـــــــم
مي خواهم ... بدوزمش به سق
… اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود
مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانســــور كنم !
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشـوي مغزي
مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت
مي دانـــي كه؟ بايــد واقع بيـــن بود !
صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير
مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه مي زنندم
بغضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتــــــــــم را هم مي خواهم
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقير تقديمم مي كنند !
تو را به خدا....اگر جايي ديدي حقــي مي فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند
بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يـك انسانم من هنوز يك انسـانم من هر روز يك انسانم