شاید دلم باز تنگ شده ۳۶۵ روز سال من ۳۶۰ روز دلتنگم. واسه همه چیز و به نظرم دلتنگی می تونه با شادی هم همراه باشه. رفتی بیرون زیادی داره خوش می گذره و تو دلت واسه کسی که سالها باهم می رفتین بیرون تنگ می شه و می گی چه خوش گذشته بود یادش به خیر.چقدر این یادش بخیر توام با افسوس و یه چهره خندان که داره در گذشته کنکاش می کنه.
من نمی تونم عکسای تو کامپیوترم رو اینجا بذارم اگه کسی حوصله داشت وقتم داشت بگه.
مرسی.شادی
همه جا تاریک و سرد بی هیچ نور و رنگی.خواری برای حفظ جان تا به اونجا که بخواهی نباشی تا باشی و اسم زنده بذارن روت
فهرست شیندلر داستان مردی رو روایت می کنه که در این بحران و وانفسا برای کسب پول، فکری به ذهنش خطور می کنه و برای عملی کردن این فکر اقتصادی و استفاده از فرصت برتری نژادی یعنی ژرمن از یهودیهایی استفاده می کنه که قرار به اردوی کار اجباری و در نهایت آشویتس برن و در واقع با راه انداختن یه کارخونه جون نزدیک به ۱۰۰۰ یهودی رو نجات میده یه مرد آلمانی مسیحی که انسان بودن رو درک می کنه و نسبت به کارگرهاش با عطوفت بیشتری رفتار می کنه.جنگ به پایان رسیده و آلمان ها شکست خوردند.اسکار شیندلر با کارگرهاش صحبت می کنه و می گه از نیمه شب به بعد من یه جنایتکار جنگی خواهم بود، و در قبال انسانیتی که داشته تمام ۱۰۰۰ نفر یهودی نامه ای رو می نویسن و امضا می کنند که اسکار شیندلر مد خوبی بوده.
پایان فیلم سنگ قبر اسکار شیندلر نشون داده می شه که اون یهودیها برای آرامشش دعا می کنن.شاید این پاسخی باشه به اینکه هرچی رو برای خودت می خوای برای دیگری هم بخوای و سعی کنی خوب زندگی کنی.
تنها نقطه رنگی فیلم، دخترکی است با پالتوی قرمز که در بهبوحه کشت و کشتار از پدر و مادرش جدا می شه و با لبخند معصومانه اش دنبال امنیت می گرده.چند صحنه بعد جسد دخترک با همون پالتوی قرمز منتظر خاکسپاری در گورهای دسته جمعی دیده می شه و تنها رنگ فیلم هم از بین میره.
فهرست شیندلر هم موسیقی متن بسیار دلنشینی داشت که توی CD کمدی الهی (بهشت) شنیدنش من و به اوج لذت می برد.
من موسیقی دوست دارم از هر نوعی و گوش دادن بهش برام اغلب اوقات نهایت لذتِ.
من فیلم دوست دارم و دیدن فیلم من و به دنیای دیگه ای می بره.
فیلم مورد علاقه من امیلی، یه فیلم فرانسوی که از سینما 4 هم پخش شد. من عاشق این فیلمم و هر دفعه که می بینم انگار دفعه اول و به همون اندازه اول برام ناشناخته و جذابه.
داستان دختری که مثل بیشتر جونای خارجی بعد از 18 سالگی مستقل و تنها زندگی می کنه توی یه کافه کار می کنه و یه روز اتفاقی گنج کودکی، مردی و که حالا 45 ساله اس از دست شویی خونه اش پیدا می کنه و عهد می کنه که اون و به صاحبش برسونه و این کارو می کنه. باقی ماجرا هم همینطوره سعی می کنه آدمای فیلم رو به چیزهایی که دوست دارن برسون و تو این کا موفق هم میشه در قبال این نیکی همسایه اش هم سعی می کنه اون و از تنهایی در بیاره به نظرم تلاش هر دو گروه قابل تحسین
چند وقت پیش همین طور که داشتم با خودم نق می زدم چرا نمی تونم موسیقی متن این فیلم ها رو داشته باشم دوستم گفت نشر پنجره یه CD آورده به نام کمدی الهی و قسمت بهشت همون آهنگهایی رو داره که دنبالشی. تصور کنید وقتی فروشنده CD برام گذاشت کم مونده بود، نمی تونم بگم ولی آن چنان برقی چشمام می زد که فروشنده هم متوجه خوشخالیم شد. شاید اگه ایران نبود فروشنده رو بغل هم می کردم از بس که مشعوف بودم.
20Track این CD قطعا از بهترینهاست یا حداقل من این طور فکر می کنم.
اولین آهنگش مال فیلم در حال و هوای عشق یه فیلم هنگ کنگی باورتون می شه و به قدری لطیف و ملموسه که آدم و به وجد میاره فیلم در مورد زن و مرد همسایه ای که هردو متاهل هستند و همسرانشون با هم رابطه دارن چقدر نشون دادن برخورد این دو زوج مناسب و به دور از هر گونه حاشیه اس.
بقیه فیلم ها رو هم براتون حتما تعریف می کنم فقط یه مشکلی هست و اینکه من بلد نیستم اینجا آهنگ بذارم اگه می تونید بگید تا من اینجا براتون بزارم شما هم بشنوید و لذت ببرید.
و بعد از دو هفته کوه پیمایی طاهره تشخیص داد من می تونم کوه دو روزه برم. کجا ؟ من می گم صعود شاید از نظر کوه نوردای چند ساله فقط یه کوه پیمایی ساده باشه رفتیم شیراز و از اونجا سپیدان واز اونجا شروع شد.
محسن انواری سرپرست تیز و بز گروه که واقعاْ با اینکه از همه گروه حتی من کوچیک تر بود گروه هشت نفره رو خوب اداره و جمع و جور کرد.
صبح ساعت ۹ اینا بود رسیدیم شهر خوب شیراز، صبحانه رو خوردیم رفتیم حافظیه منم هی گفتم فالوده فالوده فالوده فالوده رفتیم باغ جهان نما خانه زینت الملوک و نارنجستان. شیراز و به مقصد سپیدان ترک کردیم جای همگی خالی ناهار دیزی بود و چلوکباب.
رسیدیم جایی که باید میرسیدیم کوله به پشت و بسم الله
حدود ۲ الی ۳ ساعت راه رفتیم رسیدیم به دریاچه که به خاطر خشکسالی کوچولو شده بود. چادر زدیم رفتیم توش و خوندیم و خوردیم البته سرعت کارها رو انقدر بالا تصور نکنید ساعت ۱۰.۳۰ هم به زور خوابیدیم که باید ساعت ۴.۳۰ پاشیم و ۶ حرکت کنیم.
کوله به پشت حرکت ساعت ۶.۱۵ سرد بود و ما هم پشت به آفتاب بادی می وزید کم مونده بود بلندم کنه پرتم کنه اونجایی که عرب هم نمیره ساعت ۱.۳۰ بود نشستیم آخه رسیدیم البته مقصد نهایی آبشار مارگون بود که احتمالا به دلیل درخواستهای بی دریغ من و کلافه کردن سرپرست واسه خریدن فالوده از کوه پیمایی تا مارگون صرف نظر کرد. خدا عمرش بده
و سر آخر هم که رسیدیم سیراز و یه چلو کباب حسابی مامان محسن به هشتا گشنه داد. خدایی شیرازی ها مهمون نوازن.
و من تا ارتفای ۳۵۱۷ متری رفتم .