از این که این همه چیز هست که نمی دونم خسته شدم.این نمی دونم ها بیچار هام می کنه.نمی دونم تصمیمی که می گیریم درسته یا نه چه عواقبی داره، دلتنگ می شم، غمگین،سرد همه چیز با هم خسته شدم از دعای عاقبت به خیری
دلم آرامش این دنیا رو می خواد دلم گرما می خواد، شور، زندگی، امید، همه رو با هم می خواد .
آه
+
نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط مینا
|
همیشه فکر می کردم باید دوشنبه عاشق شم اما خوب تو دوشنبه نیومدی بعدش رفتم سراغ شنبه اما باز هم هیچ اتفاق خاصی نیافتاد حالا مطمئنم هر روز که بیای خوبه از شنبه تا پنج شنبه حتی اگه جمعه صبحم باشه خوبه تو فقط بیا
+
نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط مینا
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط مینا
|
می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد
کاش انسان خاکی باشم و نترسم از انسان بودن کاش اگر سنگی به سرم خورد انقدر پخته شده باشم که نشکنم و اگر شکستم امید به بهبودی باشد.
چه خوب که کاش هیچوقت از بین نمی ره.
+
نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط مینا
|
چه روزهای بد و سختی داره به من میگذره، چرا خالی نمی شم؟چرا نمی تونم با خودم کنار بیام
کجا؟کی؟ اتفاق افتاده یا قراره بیفته؟
نمی دونم،نمی فهمم همه جوابهام شده همین نمی دونم. چه بده که ندونی چه قدر سخته که بدونی و نتونی بگی انگار همه چی داره به سختی می گذره خوبه که حداقل به گذر زمان امیدوارم.
نمی دونم امید یا دارم می دوم، فرار می کنم .
حتی الانم که فکرش رو می کنم می بینم فرار هم قدرت می خواد من آدم قوی هستم خودم این و می دونم. با همه اینکه خیلی ها من و نمی بینن یا ریز می بینن حداقل اش اینه که خودم می دونم کجا ها بزرگم و دلیلی نداره که به همه نشون بدم و حتی بگم.خوبه که می گذره
کاش تاوان ندم این یه رقم اصلاً خوب نیست.
+
نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط مینا
|